حكيم زجاجى
826
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به چشم اندرش بود دشمن حقير * نبريد جسر از سر آبگير بر بو سعيد آن بدانديش مرد * ز راه تكبر يكى نامه كرد رسولى فرستاد در نامه گفت * كه نتوان به گلبرگ پولاد سفت مرا با تو صحبت بد از ديرباز * نخواهم به زير اوفتى « 1 » از فراز تو با شوكت من درآيى ز پاى * بيا نزد من تا بمانى به جاى وگر مىنيايى برو بازگرد * سلامت گزين تا نمانى به درد بخنديد چو [ ن ] نامه برخواند مير * سه مرد جوان را بخواند آن خطير يكى را روان خنجر تيز داد * بزن گفت بر خويشتن همچو باد بزد بر سر سينه تيغ درشت * همان جايگه خويشتن را بكشت دوم را بفرمود مرد همام * كه خود را نگون اندر افكن ز بام تن خويش از بام پرتاب كرد * بيفتاد چون سايه بر خاك مرد ز بامش به زارى برآمد به زير * سيم را بفرمود آن تيزوير « 2 » كه خود را نگون اندر افكن به آب * به فرمان « 3 » آن كافر كامياب درافكند خود را به رود روان * فرورفت و زارش برآمد روان فرستاده را گفت كانجا سپاه * چه مقدار باشد كه آمد ز راه جوابش چنين داد آن نامدار * كه لشكر فزون [ است ] از سى هزار به دو گفت جبايى ، اندر نبرد « 4 » * كه يار است با من از اينگونه مرد مرا چون از اين شيوه باشد دلير * نترسم به ميدان ز صد بيشه شير فرستاده را گفت مير از كران * كه فردا بيا نزد من كامران ابو ساج را بين پر از كين و جنگ * نهاده به گردن درون پالهنگ به پيش سگان بسته باشند يوز * به نزديك من باش و دل برفروز فرستادگان را اماننامه داد * گذشتند از آب مانند باد چو شب تيره شد بو سعيد ، از شتاب * گذر كرد با لشكر خويش ز آب ابو ساج چون صبح بركرد سر * زمين گشت چو چهرهء زال « 5 » زر بفرمود تا بردميدند ناى * همان سنج رومى و هندى دراى
--> ( 1 ) افتى به زير ( 2 ) بىهنر ( 3 ) فرماز ( 4 ) نورد ( 5 ) زار